دخمه

سَمتِ آتش ببری یا نبری ، خود دانی .......... من دلم سوخته ، گفتم که بدانید فقط

دخمه

سَمتِ آتش ببری یا نبری ، خود دانی .......... من دلم سوخته ، گفتم که بدانید فقط

دخمه یعنی داغگاه ، یعنی محل سوزاندن . به روایت امروز ،دخمه همان قبر است .
اینجا من تنها ، نبش قبر میکنم ، خودم را ... خاطراتم را ... حتی گاهی شما را
دخمه محل سکونت ارواح زندگان است .
اینجا مکانی است برای روضه خواندن و روضه شنیدن ، در کل بنده روضه خوان خوبی هستم از روضه های اهل بیت گرفته تا روضه های ... ، اگر به مذاق شما خوش نمی آید از همین ابتدا شما را به خیر و ما را به دیوانگی .
از همین ابتدا از لحن صریح و خشنم پوزش میخواهم ، باشد که در جوار شما اصلاح شوم .
در پایان " درست که اینجا مجهز به دوربین مدار بسته نیست ولی قطعا عالم محضر خداست "

پیوندها

۵ مطلب با موضوع «خاطره بازی» ثبت شده است

۱۵
مهر

بسم الله

وَالسَّلَامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا

برات از سالها بعد مینویسم از یه آینده ای که نمیدونم میاد یا نه ولی دارم خودمون رو اونجا میبینم...

خنکی هوای پاییز لرز انداخته به جونم و جارو تو دستم مشغول برگزار کردن یه سمفونی شاد هست . کار هر روز سپیده ام جارو زدن حیاط و آب دادن گلدونای لب حوض کوچیک پر از ماهی گلی کنار باغچه است .  نشستم لب حوض تا برگای زرد بازیگوشی که با باد همراه شدن و تو رقص و پای کوبی خودشون و رسوندن به آب و سیراب شدن و رفتن تو خلسه اونهمه هیجان رو جمع کنم که نگاهم وسط اونهمه فیروزه ای محو چشمات میشه و دلم پر میکشه به روزای ده سالگی ...

بابا طبق معمول تو حیاط کنار حوض مچت رو گرفته و یه بسته که تو کاغذ رنگی پیچیده شده سُر داده تو دامنت و میگه : جایزه شاگرد اول مدرسه است از طرف ادارمون

میافتی تو خوشی بسته هدیه و نفس میکشی بوی اون ساعت بند پلاستیکی بنفش رو و چشمات چراغونی میشه از دیدن کیف و مداد رنگی و کلاسور رویایی جلوی روت و تو همین حال و احوال گوشات صدای آروم و پر از بغض مادر و میشنوه که خبر از سفر میده و بد حالی دایی مهربون و اسطوره ات ، تو همون لحظه همه چی رنگش عوض میشه و غرق میشی تو دلهره اینکه خدایا قراره چه اتفاقی بیافته ...

چقدر این حال گنگ نسبت به آینده به وحشت میندازه همیشه تو رو و چقدر اون حس ششم لعنتی صحنه های تکراری برات آورده و میاره و خواهد آورد فقط خدا میدونه و من که الان اینجا کنار گلدونای شمعدونی نشستم و دارم مرور میکنم اونروزات رو ...

اون دوچرخه قرمز کنار حیاط رو برا خودت غول نکن و برو به جنگ با اون آهن پاره تا سالها بعد حسرت جا خوش نکنه تو چشمات برا بلد نبودن و ناتوان بودن تو حض کردن از یه تفریح پر شور پر خاطره

انقدر رکاب بزن تا پاهات قوی بشه برا پیاده روی های خیابون زرتشت که بعدها باید تابستونای زیادی رو تو اون خیابون سر کنی تا بتونی بخشی از مسیر زندگی ات رو اونجا بسازی و عاشقی کنی و بری و بری تا برسونی خودت رو به اول جاده عاشقانه دنیا که دلت و برسونه به معشوق حقیقی ..

راستی حفظ قرآن رو اگه تثبیت نکنی باید بعدها با دوچرخه و بی دوچرخه تو پیاده گز کردنای خیابونای تهران مدام تو گوشت هدفون یه واکمن قراضه رو تحمل کنی و این به آستانه شنواییت صدمه میزنه ، برو دنبال تثبیت و از عزیز یاد بگیر که عملت حتی اگه کم هست همون رو برا خودت به ثبات برسونی و هر بار در محضر امامت ارائه اش بدی .

بیشتر از رکاب زدن تمرین خوش اخلاقی کن که بعدها پیرت و درمیاره گند دماغی هات و میندازتت تو ناامیدی از عفو و بخشش که کفه سنگین اعمال تو یوم الحسرت به حسن خلق هست جان من .

حواست به یار مدرسه راهنماییت باشه وقتت برا مزه مزه کردن این میوه شیرین خیلی کم هست ، تابه خودت بیای خدا شکسته همه اونچه از دیگری تو دل ساختی و تو میمونی و خاطرات مبهم و کوتاه کتابخونه شهدای محراب ؛

عوضش راهت که خورد تو جلسات انجمن اسلامی یه سر که رفتی مدرسه ساعد بگرد دنبال یه دختر بالا بلند که اگه نجنبی خیلی دیر میرسی به وصالش و باید یه عمر حسرت تنهایی تو جمع بودن رو با خودت اینطرف و اونطرف بچرخونی و مدارا کنی با همه شلوغی و آشفتگی های دور و برت.مراقب باش که زود بجویی اش والا تو اون همه سبزی اردوگاه و تو اونهمه دغدغه های ریز و درشت ممکنه گمش کنی بین شمشاد ها و حواست نباشه به اون چشمایی که قرار هست برات دریا رو سوغات بیاره از پشت کوه های تحمل و تنهایی ؛ نگاه به اون کودکی جا خوش کرده تو چشماش نکن خیلی زودتر از تو بزرگ میشه تو کنج اون شیش گوشه که هر گوشه اش رو برا صاف کردن کجی های انسانها ساخته ان . و اونکه جا میمونه از این کارخونه انسان سازی تو هستی و شاید به سبب این رفاقت دست تو رو هم بگیرن و بزارن فدای نوکرشون بشی اگه زیادی کوچیک هستی برا فانی خودشون شدن .

خوشنویسی رو دنبال کن که لسان قلم لسان دل است و سوز دلت اگه بشینه رو چوب قلمت بوی عود و عنبر پخش میکنه و دنیات و معطر میکنه .

اندازه ای که تشنگی اذیتت میکنه کتاب خوب بخون که هر چی بخونی بازم کم هست برا حرکت کردن و رشد تو صراط دنیا .

باغبونی و نگهداری از گل و گیاه رو از عزیز خانم همسایه یاد بگیر که بعدها برا گلدونایی که خشک میشن عزا نگیری و بلد باشی چه جوری رب شمعدونیای خونت بشی .

نوشته ها و شعرات و به احترام کلمه بودن و از خدا بودن کلمات حفظشون کن و تو بازیها و لجبازیای بچگی به نابودی نکش که سوختگی اون کاغذها میشه یه لک قهوه ای گوشه دلت

کم کن اون فکرای بزرگ و بلند پروازانه رو و دل بده به تصاویر توی آینه ها و حواست به چشمات باشه که بعدها نیافتی به خطا که تاری چشمت داره تصویر رو محو میبینه یا واقعا دور شدی از اونکه جلوی آینه ایستاده .

مراقب دوست داشتنی هات باش ، خدا میخواد بندازتت وسط یه بازی پر از دوری و نزدیکی و عیار پیدا کردن تو این بازی یه دل سیقلی میخواد که تا تراش بخوره این الماس باید دردها بکشی جانم

حرف برا گفتن زیاد دارم ولی خب پیری و چشمای کم سو و بی فروغ اینروزام دیگه یاری نمیکنه برا شفاف دیدنت تو حوض فیروزه ای که لبش نشستم و دارم خنکای پاییز رو میلرزم ، مخلص کلام :

اسم ارباب محک ایمان هست و اگه یه روزی اومد که با شنیدم نام حسین دلت نلرزید به برا ایمانت نگران شو ، دستگاه امام حسین فوق فقه هست و حواست باشه همه ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین کشتی نجات هستن ولی حضرت حسین سریعتر از همه به مقصد میرسونتت و راه رسیدن به عرفان دو مسیر و دو مکان هست یا حرم اباعبدالله یا مجلس عزای ایشون ؛نماز شب خوبه ولی گریه بر سیدالشهدا ارجح بر نماز شب هست .

خلاصه که این و رو قلبت حک کن:

شکر خدا را که در پناه حسینم ... عالم از این خوبتر پناه ندارد

و حفظ کن این بیت رو که اولین شعری هست که به پسرک دو سالت یاد میدی:

هر چه گویم عشق از آن برتر بود ... عشق امیرالمومنین حیدر بود

و تا ابد تو حرم همه حضرات معصومین این و با خودت زمزمه کن

سرمایه محبت زهراست دین من .... من دین خویش را به دو عالم نمیدهم

گر مهر و ماه را ...

از طرف پیرزنی که دوست داشت آدم خوبی باشه ولی ...


پ.ن اول : این پست با توجه به زمان و حال فعلی نوشته شده و هیچ عقبه فکری پشتش نیست و اون متن پایانی برگرفته از کلام بزرگان در مورد حضرت سیدالشهداست

پ.ن دوم : این پست حسب الامر جناب آقاسیدجواد نوشته شده است .

پ.ن سوم : اعتراف میکنم یه مواردی بود که یواشکی تو گوش ماهی گلی ها گفتم تا به گوش خودم تو ده سالگی برسونن ولی روم نشد اینجا بنویسمشون .

پ.ن چهارم : تا دیر نشده برگه امتحانی که جلومون هست رو با توجه به متن کتابی که در اختیارمون گذاشتن اصلاح کنیم و الکی امیدوار نباشیم به گوشه چشم طراح سوالات چرا که با آزمون اوپن بوک حجت رو تموم کرده و از ارفاق تا اون ته تها خبری نیست و خدا نکنه مردود بشیم و مجبور شیم تا شهریور بیایم و بریم و مهر تجدیدی بخوره تو پیشونیمون چون اونموفع حتی اگه قبول بشیم یه کارنامه با عنوان قبولی شهریور تو دستمون هست که هیچ جاش شبیه اون قبولی خرداد تو نامه درس خونای عالم نیست و آبروی رفته همیشه شرمندگیش موندگارِ..

پ.ن پنجم :

خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست به دامان عفوت می زنم.

اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت بازخواست می کنم.

اگر در دوزخم افکنی، به دوزخیان اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم.

۰۴
مهر

بسم الله

«امام جعفرصادق(علیه‌السلام)»:

مَن کان کَفَنُهُ مَعَهُ فی بَیتِهِ لَم یُکتَبْ مِنَ الغافِلین و کانَ مأجوراً کُلّما نَظَر اِلَیه.

کسی که کفنش در منزل به همراه خود دارد نام او در زمرة «غافلان» نوشته نمی‌شود و هر بار که به آن نظر می‌کند برایش اجر و حسنه ثبت می‌گردد. (المحجّة‌البیضاء، ج ٨، ص ٢٤٢)

یه دوست از دست رفته ای دارم مال دوران راهنمایی مدرسه ام بود ، قدمت دوستیم باهاش خیلی زیاد نشد نهایت چهار پنج سال ولی تا عمرم به دنیا هست ممنونشم که راه و رسم دین رو نشونم داد . اون بهم گفت یادت باشه زود برا خودت کفن بخر و سعی کن همه جاهای خوبی که میری همراهت باشه .

قسمت شد صاحب کفن شدم و سالهاست همیشه یه تیکه کوچیکش تو سجاده ام همراهم شده همه جا . اوایلش یه جورایی ترس بود الان برام نقش یه مُذَکِر رو داره .

الان که خواستم  پست رو بفرستم تو جستجوهای گوگل این حدیث رو دیدم و کلا مطلب قبل رو پاک کردم و دارم این و مینویسم . دوستای خوب نعمتن و مجرای روزی آدم حتی اگه من به دلایل مختلف مشمول روایت نشم این چیزی از تلاش دوستم برا رهایی من از غفلت کم نمیکنه .


هدیه به همه انبیاء و اولیاء وصلحاو شهدا و ارواح همه مومنین و مسلمین من الازل الی الابد بخوانید فاتحه مع السوره و الصلوات

۰۳
مهر

بسم الله

از عزیز گفتم براتون همونکه قدش به زور میرسید به 150 و ...

یه ارادت عجیبی داشت به بی بی جانم حضرت رقیه (سلام الله علیها) اصلا تا اسمش میومد صدای گریه اش به شیون بلند میشد و اونوقع بود که همه به دست و پا میافتادن که بد حال نشه .

اهل های و هوی تو گریه نبود ، ریز میسوخت و آب میشد و ابر چشماش مثل بارون بهار ریز و پیوسته میبارید

دوست داشتم کنارش نشستن تو روضه رو . یه جور خوبی کاری به کارت نداشت و یه جور خوبی میزاشت تو حال خودت باشی . از اون بزرگترا که نه طاقت اشک بچه هاشون و دارن و نه میزارن دو دقیقه به حال خودت زار بزنی نبود ، میگفت لاید برا این خونواده جون داد .

عاشق دستمال اشکش بودم که خاله از سر وسواس آب کشیده بود و دل پیرزن و لرزونده بود که حالا دست خالی چه کنم تو تنگی و تاریکی قبر ؟؟

محرم یه جور دیگه عزیز و به خاطرم میاره ، یه جور پر از حسرت و آه و اشک و بغض .

خیلی عمر کرد قریب به 96 سال با شناسنامه باقی رو خدا خبر داره . الحمدلله که از اون جنسای خاص و ناب خدا بود که نصیب خونواده ما شده بود .

گفتم حسرت ..

جالبه بدونید برا من جنس عزیز از جنس حبیب بن مظاهر بود . یه جورایی هر وقت نگاش میکردم اون دلداده و شیدای ارباب تو ذهنم مجسم میشد .

اینروزا حسرت جای خالی اون آدم که انگار تو تاریخ گشته بود و ناجور بوی کربلایی ها رو داشت نفسم و تنگ میکنه ...

ادامه دارد ...

۰۳
شهریور

بسم الله

موقع هماهنگی های مراسم عقد با دفتر هر کدوم از علما که تماس میگرفتم برای خوندن خطبه به اولین چیزی که اشاره میکردن موضوع مهریه بود

۰۸
مرداد

بسم الله 

عزیز پیرزنی بود باقد نهایت ۱۵۰ و با وزنی بین۴۰ تا ۴۵ کیلو با روسری سوزن زده زیر گلو بدون بیرون بودن یه خال از موهاش که با توجه به سن بالاش اتفاقا بیشترش سیاه بود . 

یه پیرزن با چروکای دل فریب که دوست داشتی مدام دستاش و بگیری و فرق بین چروک و رگ رو روی دستش کشف کنی .

تمام سالای عمرش رو بعد از بابا بزرگ به سفر بود البته جز ۵ ، ۶ سال پایانی که تنفسش سخت شده بود و دیگه نمیتونست تنها سفر کنه .

هر دفعه که پیشم می نشست و میدید کتابام جلوم ولو شده زودی میومد میگفت فاطمه، اون یکی ( همه دخترا از نظرش فاطمه بودن یا اون یکی که قطعا اسم شخص بود و یادش نمیومد)، یه دفتر و خودکارم بده به من .یه چیزایی باید بنویسم . 

گفتم سواد نداشت ؟ نگفتم . 

سواد نداشت . ولی عاشق نوشتن بود 

از کل علم و تکنولوزی اعداد رو تا ۵۰ و حروف الفبا رو نمیدونم تا کجا میتونست بنویسه و از خوندن کلا معاف بود .

اصرارش رو برای تثبیت علمش دوست داشتم . خسته نمیشد از این مدل نوشتنا  که همیشه همراه بود با خاطره بازی .

چقدر با دقت و اعتماد بنفس می نوشت .

تهش میگفت یادت باشه بهم سرمشق جدید بدی تا اینجا رو دیگه بلد شدم . 

اینهمه ذوق به نوشتن رو هیچ وقت نفهمیدم .

چرا اون که اینهمه امکان و نیاز برای نوشتن نداشت اینهمه علاقه داشت و ضرورت نوشتن رو میفهمید و من هنوز نمیفهمم ؟!

اینهمه به روز کردن دانسته ها و اینهمه اصرار برای عرضه نهایت توان و سوادش توی همه چیزی که از دنیای علم داشت .

قصه های عزیز ادامه داره ...